1. Skip to Menu
  2. Skip to Content
  3. Skip to Footer

حمید خادمی عزیز این اولین سالگرد درگذشت توست

25 دقیقه به رفتن

چوبه ی دار بر پا می کنند بیرون سلولم
25 دقیقه وقت دارم
25 دقیقه ی دیگر در جهنم خواهم بود
24 دقیقه وقت دارم
آخرین غذای من کمی لوبیا است
23 دقیقه مانده است
هیچ کس نمی پرسد چه احساسی دارم
22 دقیقه مانده است
به فرماندار نامه نوشتم ، لعنت خدا به همه ی آنها
آه.... 21 دقیقه ی دیگر باید بروم
به شهردار تلفن می کنم ، رفته نهار بخورد
20 دقیقه ی دیگر وقت دارم
کلانتر می گوید " پسر می خواهم مردنت را ببینم ."
19 دقیقه مانده است
به صورتش نگاه می کنم و می خندم.... به چشم هایش تف می کنم
18دقیقه وقت دارم
رییس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرف هایم گوش دهد
17 دقیقه باقی مانده
می گوید " یک هفته ، نه سه هفته ی دیگر خبرم کن
حالا فقط 16 دقیقه وقت داری ."
وکیلم می گوید متاسفانه نتوانستم کاری برایت انجام دهم
م م م ...15 دقیقه مانده است
اشکالی ندارد اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن
14 دقیقه وقت دارم
پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد
در این 13 دقیقه ی باقی مانده
از آتش و سوختن می گوید و من احساس می کنم که سخت سردم است
12 دقیقه ی دیگر وقت دارم
چوبه ی دار را آزمایش می کنند ، پشتم می لرزد
11 دقیقه وقت دارم
چوبه ی دار عالیست و کارش حرف ندارد
10 دقیقه ی دیگر وقت دارم
منتظرم که عفوم کنند ... آزادم کنند
در این 9 دقیقه ای که باقی مانده
اما این که فیلم سینمایی نیست ، بلکه ... خب ، به جهنم
8 دقیقه ی دیگر وقت دارم
بهتر است حواسم جمع قدم هایم باشد و گر نه پاهایم می شکند
6 دقیقه ی دیگر وقت دارم
حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه ی دار....
5 دقیقه ی دیگر وقت دارم
یالا، عجله کنید ، چیزی بیاورید و طناب را ببرید
4 دقیقه ی دیگر وقت دارم
حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم ، آسمان را ببینم
3 دقیقه ی دیگر باقی مانده
مردن ، مردن انسان به راستی نکبت بار است
2 دقیقه ی دیگر وقت دارم
صدای کرکس ها را می شنوم... صدای کلاغ ها را می شنوم
1 دقیقه ی دیگر مانده
و حالا تاب می خورم و می ی ی ی روم م م م م م ....

 

عینک آفتابی

در خانه ای سرد ، بالای خیابان سالیوان ، 
آخرین كسی كه شلوار فاق كوتاه می پوشید ، در شرف مردن بود 
عینك افتابی به چشم داشت و به همین دلیل كسی نمی توانست تشخیص بدهد 
كه او گریه می كرد یا نه . 
همه معتادها و همه علاف ها 
و همین طور همه كافه دارها 
دور تختش جمع شده بودند . 
وصیت كرد 
تا تكلیف اموالش را روشن كند 
و آخرین كلمه ها را به زبان آورد: 
گفت : ( كفش هایم را برای مادرم بفرستید ، 
بلوزم را به جا لباسی آویزان كنید . 
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید . 
برای اینكه هیچ گاه یاد نگرفتم كه آن را چگونه بنوازم . 
خانه ام را به یك آدم مستمند بدهید 
و بگوئید كه اجاره آن تمام و كمال پرداخت شده . 
پول ها و موادم را خودتان بردارید ، 
ولی مرا با عینك آفتابیم به خاك بسپارید . 
مرا با عینك آفتابیم به خاك بسپارید دوستان ، 
با عینك آفتابیم . 
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید 
ولی مرا با عینك آفتابیم به خاك بسپارید .) 
گفت : ( جوجه خروس هایم را 
به كسی بدهید كه آنها را می خواهد . 
شعر هایم را 
به كسی بدهید كه آنها را می خواند. 
زیر كافه برایم قبری بكنید ، 
و آهنگ غم انگیزی پخش كنید . 
همه را شاد و شنگول كنید 
در لحظه ای كه مردم ، 
و مرا با عینك آفتابیم به خاك بسپارید . 
مرا با عینك آفتابیم به خاك بسپارید دوستان ، 
با عینك آفتابیم . 
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید 
ولی مرا با عینك آفتابیم به خاك بسپارید . 
كفش های راحتی اش را پرت كردیم وسط خیابان ، 
بلوزش را گذاشتیم همانجا ، روی زمین . 
گیتارش را فروختیم 
در كافه گوشه خیابان 
به كسی كه می دانست چگونه آن را بنوازد . 
موادش را دود كردیم . 
پول هایش را خرج كردیم. 
شعر هایش را دور ریختیم . 
باب ، نوارهایش را برداشت ، 
و اد ، كتابهایش را ، 
و من هم عینك آفتابی فكسنی آن بدبخت را برداشتم . 
گفت : (مرا با عینك آفتابیم به خاك بسپارید دوستان ، 
با عینك آفتابیم . 
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید 
ولی مرا با عینك آفتابیم به خاك بسپارید .

 

 

لستر
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند
به لستر گفت : یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به 46 یا 52 یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
5 میلیارد و هفت میلیون و 18 هزار و 34 آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند
عشق می ورزیدند و محبت می کردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق می زدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

 

چیزهایی که نگفتم

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست
نگفتم : عزیزم این کار را نکن
نگفتم : برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ، رویم را برگرداندم
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم
نگفتم : عزیزم متاسفم ، چون من هم مقصر بودم
نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم ، چون تمام آنچه ما میخواهیم عشق و وفا داری و مهلت است
گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای ، من آن را سد نخواهم کرد
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
نگفتم : اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود
فکر می کردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد
اما حالا تنها کاری که می کنم
گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم
نگفتم : بارانی ات را در آر ، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم
نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست
گفتم : خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت
او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

از وقتی که دوست ام مرا ترک کرده است،
کاری ندارم به جز راه رفتن!
راه می روم تا فراموش کنم.
راه می روم.
می گریزم.
...دور می شوم.
دوست ام دیگر برنمی گردد،
اما من حالا
دونده دوی استقامت شده ام.

 

او
از غرق شدن میترسید
برای همین،هیچوقت شنا نمیکرد
سوار قایق نمیشد
حمام نمیکرد
و به آبگیری پا نمیگذاشت
شبو روز در خانه مینشست
در را به روی خود قفل میکرد
به پنجره ها میخ میکوبید
و از ترس اینکه موجی سر برسد،
مثل بید میلرزید و اشک میریخت
عاقبت آنقدر گریه کرد
که اتاق پر شد از اشک
و اورا درخود،غرق کرد... .

هيچ فرقی نمی كنه ...

چه کوچیک عین بادوم زمینی

چه گنده عین غول بیابونی

به هر حال همه مون یه اندازه ایم

وقتی چراغ رو خاموش می کنیم

چه غنی مثل سلطان

چه فقیر عین گدایان

هردومون یه اندازه می ارزیم

وقتی چراغ رو خاموش کنیم

قرمز باشیم ،سیاه یا نارنجی باشیم

زرد باشیم یا سفید باشیم

همه عین هم می مونیم

وقتی چراغ رو خاموش کنیم

خب شاید این راهش باشه

که همه چیز رو به راه بشه

اینکه خداوند دست برسونه

چراغ هارو خاموش کنه

 

هارولد هدفون 

هارولد هدفون شب و روز

گوشي به گوشش مي گذاشت

مي گفت :" بهتره به جاي حرفهاي احمقانه ي مردم

موسيقي گوش كنم . "

در هياهوي ترافيك شهر

به جاي صداي كاميون ها صداي ترومپت مي شنيد .

در جاده هاي آرام روستا

به جاي صداي غازها ، طبل موسيقي مي شنيد.

در رگبار بهاري

به جاي باران گيتار مي شنيد.

و روي ريل قطار

شيپور مي شنيد نه سوت قطار ....

 

فكر تازه

مي گويند : " فكر تازه بكن

ببين چي بازار خوبي داره "

من چتري درست كردم از كاغذ

اما كسي نخريد.

آدامسي ساختم كه دوباره بشود استفاده كرد

كسي آن را نخريد .

بستني خردلي درست كردم

هيچكس آن را نچشيد .

حالا قايقي ساخته ام با آب رويي در ته آن

اما ديگر چيزي است كه همه احتياج دارند

چون اگر آب بريزد توي قايق

در پوش آن را بردار تا خالي شود....

 

غاز طلائي

بله درسته ، ما اون غاز تپل رو پُختيم و بعدش خورديم .

مي گيد ديوانه ايم ما

چون كه اون غاز طلائي بود ، تخم طلا مي گذاشت .

اما خبر ندارين

وقتي شكم گرسنه اس

پختن تخم طلا

چقدر عذاب آوره

اگه غاز عزيزم

تخم هاي عادي مي كرد .

حالا زنده بود

و توي حياط بازي مي كرد ....

 

بالا افتادن

بند کفشم به پایم گیر کرد

سکندری خوردم و افتادم بالا،

بالای پشت بام ها،

بالای درخت ها،

بالای کوه ها،بالای آن جا که رنگ ها و صدا ها باهم یکی می شوند.

اما وقتی به دور و برم نگاه کردم،

سرم گیج رفت،

حال تهوع بهم دست داد

و آوردم پایین.


 

 

 

 

فروشگاه طوطی سانان

آناتومی طوطی سانان

رفتار شناسی و روانشناسی

آموزشی ها و دانستنی ها

تغذیه طوطی سانان

پرورش جوجه طوطی و تکثیر

تشخیص سن و جنسیت طوطی

حمایت از طوطی ها

بیماری های طوطی سانان

اخبار سایت طوطی

دانلود فیلم آموزشی طوطی

طنز از دنیای طوطی

Go to Top