1. Skip to Menu
  2. Skip to Content
  3. Skip to Footer

کودکیام

 lastikbazi

ضمن عرض پوزش بخاطر تعطیلات رسمی و کم شدن حجم کاری در فروشگاه تصمیم گرفتم کمی از خودم بنویسم هرچند که شاید برای کسی خیلی جذابیت نداشته باشه اما خوب خیلی هام هستن که منو دوست دارن و مایلند بیشتر دربارم بدونن ! و از آنجا که وقت ایجاد یک وبلاگ خصوصی هیچ گاه نداشتم همینجا می نویسم.

اولین خاطره 5 سالگی 

خونمون توانیر بود و آقای حیاتی گوینده اخبار اون روزها همساده ما بود و به دستور بزرگترها بهش سلام می کردم اونم خیلی قاطعانه می گفت سلام جانم ! یکروز با دوتا سه چرخه و دوچرخه نویی که داشتم رفتم دم در بازی که نفهمدم کی جفتشونو دزدید. سه سال بعد دوباره دوچرخه داشتم و اینبار یک نفر سعی کرد حواسمو پرت کنه و اونو بدزده اما من دیگه گول نخوردم و هنوز ازاین بابت خوشحالم!

5 سالگی

یادم میاد تو محله یکی از فامیل ها در جنوبی ترین نقطه شهر لاستیک بازی می کردیم زمان ما تبلت کودک بیبی آیپاد نبود بلکه اگر بخت یاری مان می کرد یک تایر کهنه موتور سیکلت یا اتومبیل پیدا می کردیم و با یک چوب دستی اونو کیلومترها می دواندیم البته در این رابطه یک مسابقه بین المللی نیز برگذار می شد که همیشه بچه هایی که سن بالاتری داشتند چون قدم های بزرگتری داشتند برنده می شدند.

5 سالگی

اولین حیوان خانگی که داشتم در 5 سالگی بود که 2 قطعه جوجه ماشینی بودند که هرگز فراموش نمی کنم چون خیلی عجیب اونارو از دست دادم !

تازه موشک باران های متوالی و صدای آژیر خطر که هنوز تو گوشمه داشت تموم می شد و چون منزل ما بسیار به نیروگاه برق توانیر نزدیک بود و برادر صدام سعی می کرد اونجارو بزنه . درخانه ای نزدیک ما یک پیرمرد و دخترش که تازه از فرنگ برگشته بودند کشته شدند. و همیشه در اثر صدای بمب ها شیشه های بزرگ ما می شکست.

داشتم با دوتا جوجه هام روی پشت بوم بازی می کردم که یه کلاغ دیدم ! دقیقا از نزدیک منو نگاه می کرد فهمید بچه ام و توان دفاع از خودم یا جوجه هارو ندارم ! با وجودی که سعی کردم از اونجا فراریش بدم اما یکی از جوجه هامو برداشت و رفت این اتفاقات رو از نزدیک می دیدم - جوجه ها زیر کولر رفتند و حسابی ترسیده بودند شدیدا سروصدا می کردند جوجه وقتی به چنگال کلاغ بود شدیدا سروصدا می کرد و دوستشو یا منو برای کمک صدا می زد اما هم من و هم جوجه کاری از دستمون بر نمی اومد و بدتر از همه این بود که می دیدم جوجه دوم تا نیم ساعت همچنان ترسیده و شیون می کرد. همون لحظه مادرم رسید و سعی کرد منو دلداری بده کاملا فهمیده بود چقدر ناراحت شدم.

باز هم 5 سالگی

همیشه سر ظهر با پسر همسایه که اسمش احمد بود و اختلال حواس داشت دوتایی می رفتیم پارک ساعی ! راه خیلی زیادی بود از ونک تا پارک ساعی یادم میاد یکبار وقتی داشتیم از خ ولیعصر رد می شدیم به احمد گفتم اول باید اینطرف و بعد انطرف خیابان را نگاه کنیم بعد رد شویم ! مادرم بارها اخطار داده بود که نرو اما می رفتم یک روز وقتی برگشتم دیدم یک کفگیر و یک قاشق داغ کرده آنقدر که قرمز و گداخته شده بودند فکر می کردم از شلنگ و سیم ظبط صوت که یاوران همیشگی ام بودند دردشان کمتر است اما وقتی سوختم به عمق فاجعه پی بردم آنقدر شدید سوخته بودم که تا 12 سالگی جای همه سوختگی های آن روز روی پشت دستها و پاها و حتی پشت گردنم مانده بود ! (عاشق مادرمم حتما حقم بوده و نیاز داشتم )

6 سالگی

در 6 سالگی معمولا در منزل مادربزرگم دائما میهمان بودیم در محله جمارون (جماران) اونجا یک باغ بزرگ بود که وسطش یک استخر داشت که مدتها بود تخریب شده بود اما همچنان باغ زیبایی داشت من زمستان و تابستان شیرینی را در آنجا با گیاهان و سوسک ها و جاندارانش گذران کردم عاشق سوسک های تپل سبز رنگ و پروانه های باغ بودم پدر بزرگم در گوشه ای باغچه ای داشت که داخلش فلفل و ادویه می کاشت ... یک روز در زیر زمین این باغ در بخش تخریب شده درحال بازی بودم که خیلی اتفاقی گنجی واقعی یافتم شامل قاشق و بشقاب های طلا مربوط به دوران احمد شاه و بسیاری ظروف عتیقه و نامه های متعدد رد و بدل شده بین سناتور احمد خان بهادری که مالک پیشین این خانه بود و پادشاه وقت یادم هست در یکی از نامه ها که بزرگترها خواندند شاه تولد یا ازدواج یا چنین مراسمی را شخصا به سناتور احمد بهادری تبریک گفته بود. با کشف این گنج عظیم پدر بزرگ و همه شگفت زده شدند اما بنا به دلایلی اداره میراث فرهنگی متوجه موضوع شد و همه را کشف کرد.

باز هم 6 سالگی

به یک مراسم عروسی دعوت بودیم و من با مشاهده کیک عروس در آشپزخانه بران شدم تا هرطور شده به آن دست یابم یک کیک چند طبقه خوشگل با گل های قرمز بود دقیقا مثل فیلم های جیمزباندی با وجود رفت و آمد زیاد در آشپزخانه موفق شدم زیر میز برم و چند بار بدون اینکه کسی متوجه شود گوشه هایی از کیک را با دست بردارم و هربار خانم ها می آمدند و می گفتند چه کسی این کار را کرده و نمی دانستند من زیر میز هستم و حتی خارج شدنم را نیز پی نبردند.

از 7 تا 11 سالگی

دوباره به خانه دیگری اینبار در محله بهارستان و سه راه ژاله نقل مکان کردیم همه کوذکی من بالای درخت ها و داخل باغچه این خانه قدیمی و فرسوده سپری می شد داخل حیاط روی درخت و دیوار های حیاط می زیستم همیشه روی درختان شاه طوطی هایی را می دیدم که گاها آنجا می آمدند و همیشه به فضله به جا مانده از آنها نگاه می کردم و برایم جای سوال بود که چرا فضله کلاغ ها سفید و مشکی بود اما فضله طوطی ها بنفش یا سبز و خلاصه رنگی بود بعدا فهمیدم چون آنها از میوه جات و شاهتوت و ... نیز تغذیه می کنند. با طناب ها و سایر ابزار موجود بالای درخت ننو ساخته بودم و بجای درس خواندن کلی وقتمو اونجا می گذروندم با گربه هام.

از آنجا که ملک ما نزدیک به مجلس بود و بخشی از محل به نماینده های مجلس اختصاص یافته بود که شامل یک پارک برای بازی کودکان بود اما فقط بچه های نماینده ها حق تردد و بازی در آنجا را داشتند مثل امروز نبود که زمین های بازی همه جا فراوان باشد. از این روی ما همیشه با بچه های نماینده ها درگیر بودیم یکبار موفق شدم یک مجموعه از اسباب بازی های آنها را در گوشه ای از پارک پیدا کنم شامل چند کلت کمری اسباب بازی خارجکی خیلی زیبا و تفنگ ترقه ای و ... که به عنوان غنیمت جنگی باخود به خانه آوردم. آنها مارا داخل پارک راه نمی دادند و پارک را مال خود می دانستند حقیقتا هم اینطور بود و منطقه محافظت شده بود و دژبان داشت فقط نماینده ها حق رفت و آمد در آنجا را داشتند اما ما از بالای دیوار خودمان رابه آنجا می رساندیم.

11 تا 14 سالگی

مثل قبل بود همیشه شیوه های نوین مردم آزاری را کشف و با سایر هم سن و سالان آخرین دست آوردها را به اشتراک می گذاشتم هرگاه جشن تولد یا عروسی یا مراسمی بود فامیل درخواست می کردند که من و پسرخاله ام ( احسان) حضور نداشته باشیم چون حتما اون مراسم به هم ریخته می شد.

در 14 سالگی با توجه به روحیه ای که داشتم معلمین و مدیران مدرسه و بزرگتر های فامیل به این نتیجه رسیدند که من باید سر کار بروم و اینطور که مشخص بود تحصیل مناسب من نیست یادم میاد تنها درس هایی که علاقه داشتم را می خواندم و نمرات بالایی هم در آنها می گرفتم مثل تاریخ - جغرافی و انشاء آقای نیکزاد یکی از معدود آموزگاران خوب در دهه 60 بود که از زبان کتک استفاده نکرد و به من گفت تو در آینده نویسنده می شوی. من واقعا نویسنده شدم و از بابت وبلاگ نویسی و درج تجربیات و تحقیقات علمی و رفتار شناسی طوطی سانان کسب درامد را شروع کردم همچنین چند کتاب را در این خصوص گرداوری کردم که دومین آنها درحال چاپ است و به پشتوانه اعتباری که از مطالب تخصصی ام به دست آوردم و پشتکار خودم و خواست آفریننده همه چیز عالی پیش رفت. و البته به لطف خریدهای شماها.

به هرحال با توجه به اینکه در مدرسه نیز قره قروت های مادر بزرگ را می بردم بسته بندی می کردم ومی فروختم بزرگترها شم والای بیزنس را در من دیدند و روانه بازار کار شدم هفته ای هزار تومان حقوق می گرفتم یک کارگر شگفت انگیز و نمونه بودم به معنای واقعی کلام در آن سن و سال به اندازه 4 کارگر معمولی کار می کردم.

یادم میاد وقتی حقوق 3 هفته کارمو دادم و کتابی در مورد طوطی سانان خریدم که ترجمه دکتر فرشچی بود صاحبکارم گفت این کارارو نکن بچه پولاتو حروم نکن ! جالب اینکه مدتی قبل ایشان را در یک پمپ بنزین ملاقات کردم البته اینبار من سوار بر خودروی پورشه بودم و ایشان پیک موتوری شده بودند اما همانطور که وظیفه ام بود ایشان را مثل قبل احترام گذاشتم و بابت بیگاری که از من کشیدند تا تبدیل به یک آدم اهل کار شوم تشکر کردم.

من معتقدم انسان وقتی مسئول کاری می شود حتی شغلی ساده باید آنرا به بهترین نحو انجام دهد

من معتقدم انسان برای ترقی باید ابتدا خرد و تکه تکه شود غرورش له و شکسته شود و توهین ببیند و ناراحت نشود تا بتواند به درد خودش و بعدا به درد جامعه بخورد.

من معتقدم در کشور ما اکثر جوانان با کوچکترین موضوعی در محیط کار دلخور می شوند و انجام کارهای ساده و معمولی را بی کلاسی می دانند درحالی که اگر کسی می خواهد موفق باشد باید فیزیکی نیز زحمت بکشد متاسفانه جوان های ما فکر می کنند باید یکجا بنشینند و با فکرشان و نه از بدنشان پول درارند.

هرگز در فیلم های ایرانی ندیدیم یک جوان از بابت به دست آوردن شغلی جشن بگیرد و خوشحالی کند درحالی که بارها در فیلم های خارجی همه ما شاهد چنین صحنه ای بوده ام ! معنای این چیست؟ ما تنبل و بی خاصیت و مغرور و به درد نخوریم. نه به درد دیگران می خوریم و نه خود.

چرا یکباره غرب از ما جلو افتاد؟ من معتقدم به خاطر اینکه ما فقط خودخواه هستیم هماهنگی نداریم به فکر نسل های بعدی نیستیم درحالی که معمولا خارجی ها بی خدا و خداناباور هستند اما ماکه به دنیای دیگر اعتقاد داریم اما دقیقا طوری رفتار می کنیم که انگار پس از مرگ ما قرار است دنیا تمام شود ما ظلمانه روی زمین زندگی می کنیم درحالی که آنها به آینده فکر می کنند. یکی از سبک ها و سیستم های هماهنگ آنها این است که دقیقا هر 30 سال یکبار که چند نسل تغییر کرد پرده از رازهای بزرگی بر می دارند و مسائلی را افشا می کنند و اعتراف هایی می کنند که به ما یاداور شوند چقدر ساده لوح هستیم آنها استراتژی حساب شده ای دارند که نسل به نسل منظم منتقل می شود.

درحالی که ما فقط به این فکر هستیم که پول و سرمایه های ملی را برداریم به کانادا فرار کنیم و از انجا به پاناما و سایر کشورهای دنیای جدید برویم...

در مصاحبه آقای احمدی نژاد با خنده همیشگی به خبرنگاری که در مورد حجم عظیم دلار و طلای انتقال یافته به ترکیه سوال کرد پاسخ داد : قبل از طرح سوال کمی فکر کنید ! ایا چنین حجم پول و طلا جایی از دنیا یافت می شود؟ اگر باشد بار چندین تریلی خواهد شد؟ خبرنگار ساکت شد اما امروز فهمیدیم بله چنین حجم طلا و پولی سرمایه ملت ایران بوده و بار چندین تریلی میشده و !! جابجا می شده آقای "ب.ز"هه !

16 سالگی

جوجه مرغ مینایی کنار خیابان پیدا کردم که مادرم ابتدا با ورودش مخالفت کرد چون کچل و زشت بود اما بعد از یک هفته این پرنده تمام زندگی ما شد اما پس از 3 سال اونو از دست دادم به اینصورت که در اتاقم نشسته بودم پای کامپیوتر و اون هی منو صدا می زد ابولفضل ! ابوالفضل ! من پانشدم و در را باز نکردم اوهم قهر کرد و از پنجره آشپزخانه برای همیشه رفت وقتی مادرم خبر فرار جیلا را شنید دنیا روی سرش خراب شد.

در خانه و فامیل منرا از کودکی ابوالفضل صدا می زدند با وجودی که در شناسنامه امید هستم !

17 سالگی

کاسکوی تیمنه ای خریدم و نامش را شیلا گذاشتیم جالب اینکه اون رو هم خیلی بد از دست دادم درب قفس را باز کرده بود و بعد پنجره خانه را باز کرده بود و رفته بود بیرون دنبالبش 2 هفته گشتم تا پیدایش کردم اما اینبار ما در خانه ای در جنوب شهر سکونت داشتیم و همسایه ادعا کرد فکر کرده اون یک جغد شوم و اونو رها کرده درحالی که سایر همسایه ها می گفتند دیده اند که آنرا گرفته و به داخل خانه برده درمقابل پول هم راضی به بازگردان پرنده نشد چون اونو فروخته بود.

18 سالگی

پس از آشنایی با اینترنت درحالی که تجربه زیادی از نگهداری شاه طوطی - مرغ مینا و کاسکو داشتم وبلاگی ایجاد کردم و تمامی آنچه از روحیه این پرنده ها می دانستم را نوشتم که شدیدا با استقبال روبرو شد.


فروشگاه طوطی سانان

آناتومی طوطی سانان

رفتار شناسی و روانشناسی

آموزشی ها و دانستنی ها

تغذیه طوطی سانان

پرورش جوجه طوطی و تکثیر

تشخیص سن و جنسیت طوطی

حمایت از طوطی ها

بیماری های طوطی سانان

اخبار سایت طوطی

دانلود فیلم آموزشی طوطی

طنز از دنیای طوطی

Go to Top